از سفر در جهان، تا سفر درون
من غزاله هستم؛
من از کودکی با چالشهای زیادی بزرگ شدم. کودکی سرکش، یاغی و حساس بودم؛ دختری که عمیقاً احساس دیدهنشدن داشت. همیشه این حس را داشتم که پدر و مادرم پسر میخواستند و من ناخودآگاه تلاش میکردم هم جای دختر خانواده باشم، هم خلأ پسری را که نبود، برایشان پر کنم. همین باعث شد خیلی زود با نقشها، انتظارها و زخمهای عمیق خانوادگی درگیر شوم.

در نوجوانی مادر بزرگم را از دست دادم؛ تجربهای که سایهی سنگینی روی من انداخت و سالهای جوانیام را با افسردگیهای شدید، افکار خودکشی، درگیریهای عمیق خانوادگی و فاصلهگرفتن از پدر و مادر گذراندم. زخمهایم هنوز ترمیم نشده بودند و گاهی برای بهترشدن حالم داروهای مختلف را امتحان میکردم، اما هیچوقت با دارو حس خوبی نداشتم. حس میکردم بهجای اینکه مرا شفا بدهد، بخشی از وجودم را بیحس و سرکوب میکند. با مادرم که آن زمان تند روی مذهبی بود اختلافات و چالش ها و فاصله های زیادی داشتم و از محبتش محروم.
در بیستونه با همسر سابقم آشنا شدم و بعد از آن به آلمان مهاجرت کردم؛ جایی که احساس کردم باید همهچیز را از صفر بسازم: زبان جدید، دوستان جدید، جامعهی جدید و زندگی جدید. اما من هنوز شفا پیدا نکرده بودم. زخمهای کودکی، تنهایی، دلتنگی، رابطهی خانوادگی و الگوهای تکرارشونده همچنان با من بودند. رابطهی ازدواج هم در نهایت برایم جایی امن و شفابخش نشد و بعد از چند سال از آن بیرون آمدم.
بعد از جدایی، وارد تنهایی بسیار عمیقی شدم؛ تنهاییای که امروز از آن سپاسگزارم، چون در همان فضای تاریک بود که سفر قهرمانی من آغاز شد. در همان دوره با زنی آشنا شدم که مدیتیشن میکرد و آرامش عجیبی داشت. او برای من نشانهای شد که باید با این دنیا آشنا شوم.
به هند سفر کردم و ده روز در مرکز مدیتیشن توشیتا زندگی کردم. آنجا مدیتیشن یاد گرفتم و برای اولینبار عمیقتر فهمیدم ذهن چطور کار میکند و چطور رنج را تولید میکند. بعد از برگشت، مدتهای طولانی خودم را در کلبهای در طبیعت آلمان تنها کردم و روی تروماها، رنجها، زخمها و الگوهای تکرارشوندهام کار میکردم. من یاد گرفتم از تنهایی، بهجای فرار، بهعنوان یک فضای مقدس برای دیدن خودم استفاده کنم.
در کنار بودیسم و مدیتیشن، تجربههای سایکدلیک هم گاهی برایم دریچههایی به ناخودآگاه باز میکردند. کمکم میکردند خودم، رنجهایم، ترسهایم و رابطهام با زندگی را عمیقتر ببینم. زندگیام کمکم شکل تازهای گرفت: کلبه، سکوت، طبیعت، مدیتیشن، تنهایی، کار با ناخودآگاه و تجربههای عمیق درونی.
بعد از تجربهی ماشروم و الاسدی، تصمیم گرفتم آیاهواسکا را تجربه کنم. در سالهای ۲۰۲۳ به کلمبیا سفر کردم و در مراسم آیاهواسکا شرکت کردم؛ تجربهای که برایم بسیار قدرتمند و عمیق بود. این گیاه در زمینههای مختلفی به من درس داد: ارتباط با خودم، ارتباط با دیگران، ارتباط با جهان نامرئی و درک عمیقتر از مسیر زندگی.
در پایان همان سفر، در جنگلهای آمازون دچار مارگزیدگی شدم و یازده روز در بیمارستان بستری بودم. شب اول واقعاً فکر کردم ممکن است بمیرم. آنجا از خودم پرسیدم: اگر همین حالا بمیرم، آیا از زندگیام راضیام؟ و جوابم این بود که زندگی زیبایی داشتهام، اما اگر زنده بمانم، میخواهم زندگیام را وقف آزادی، شفا و کمک به دیگران کنم. آن تجربهی مرگآگاهی، مسیرم را بسیار عمیقتر و روشنتر کرد.
بعدها به آفریقا به کشور گابن رفتم و با سنت بومی Bwiti و گیاه ایبوگا عمیقترین تجربهی سایکدلیک زندگیام را داشتم. آن مسیر بسیار سخت، ریاضتگونه و تکاندهنده بود. در طول پروسه، گریههای عمیقی داشتم و حتی بخشی از موهایم سفید شد. اما بعد از پایان آن تجربه فهمیدم تمام آن سختیها بیدلیل نبودند؛ انگار رنجها، تروماها و زخمهایم باید به سطح میآمدند تا ایبوگا بداند با چه چیزی کار میکند. بعد از آن سفر، احساس کردم متحولتر، قدرتمندتر و آمادهتر شدهام برای خدمت به دیگران.
بعد از اینکه خودم با روشهایی که در این مسیر یاد گرفته بودم حالم بهتر شد، و مخصوصاً بعد از تجربههایی که با قارچ سیلوسایبین داشتم و کمکم به سمت جهان معنا، ناخودآگاه و ارتباط عمیقتر با زندگی رفتم، احساس کردم وقتش رسیده این مسیر را از نزدیکترین آدمهای زندگیام شروع کنم: خانوادهام.
اول از پدر و مادرم شروع کردم. مادرم پذیرا بود و تجربهای عمیق با سیلوسایبین و دنیای سایکدلیک داشت. بعد از آن تجربه، تغییر بزرگی در او دیدم. نگاهش دیگر مثل قبل بسته و یکجانبه نبود. انگار توانست برای لحظهای وحدت، پیوند و معنای عمیقتری از زندگی را لمس کند. او یک قدم به سمت من آمد و من، که سالها از معنویت گریزان بودم، یک قدم به سمت او رفتم. رابطهی من و مادرم امروز بسیار عاشقانه و نزدیک است.
بعد از آن، این مسیر را با خواهرم هم تجربه کردم. او در دورهای بسیار تاریک و سنگین بود و افکار خودکشی داشت. این گیاه شگفتانگیز، به او کمک کرد از آن تاریکی فاصله بگیرد، خودش را دوباره ببیند و از یک رابطهی توکسیک بیرون بیاید.
بعد از تجربهی خانواده، کمکم سراغ دوستان نزدیکم رفتم و نتایج بسیار عمیق و شگفتانگیزی دیدم. آدمهایی که سالها درد، ترس، بغض یا الگوهای تکرارشونده را با خود حمل میکردند، در این فضا توانستند چیزهایی را ببینند، آزاد کنند و به بخشهای تازهای از خودشان دسترسی پیدا کنند.
از آنجا بود که کمکم کارم را با آدمها شروع کردم. یک کامیونیتی آنلاین شکل دادم، جلسات گروهی برگزار کردیم و دربارهی تروما، ترس، رابطه، بدن، خانواده، معنویت و ناخودآگاه حرف زدیم. در این فضا، افراد زیادی به آزادسازیهای عمیق رسیدند؛ گریه کردند، کاتارسیس داشتند، از ترسهایشان عبور کردند، احساس دیدهشدن کردند و دوستهای جدیدی پیدا کردند.
در ایران، آلمان، کانادا و مسیر سفرهایم، روشهایی را که در طول سالها یاد گرفته بودم با دیگران هم بهکار گرفتم: مدیتیشن، تمرینهای تنفسی، کار با بدن، کار با تروما، سایکدلیک، رپه، همراهی در سفرهای درونی و فضا نگهداشتن برای تجربههای عمیق. در ایران مراسمهای مختلفی برگزار کردم، در آلمان دو مراسم گروهی داشتم و بیش از ده تجربهی یکبهیک تریپسیتینگ را همراهی کردم. آخرین تجربهی گروهی من تا امروز، در مای ۲۰۲۶ در تورنتوی کانادا بود.
در زمستان ۲۰۲۶ یک ماه ریاضت و دیه تای عمیق در جنگلهای آمازون با گیاه مقدس آیاهواسکا داشتم؛ تجربهای بسیار چالشبرانگیز، سخت و عمیق که همزمان با دورهای پرتنش برای ایرانیان بود. آن دیتا از سختترین و عمیقترین تجربههای زندگی من بود و مرا وارد لایههای تازهای از کار با استیصال،غم، شفا و تسلیم کرد.
بعد از آن مسیرم ادامه پیدا کرد: پرو، تجربه با کاکتوس مقدس واچوما، اکوادور، کار با شمنها و انسانهایی که با انرژی، بدن و نیروی باور کار میکنند. امروز در کاستاریکا زندگی و کار میکنم؛ در یک مرکز ریتریت که در حال شکلگیری است و در آن گاهی مراسمهای درمانی با گیاهان مقدس و سنتهای بومی برگزار میشود.
روش فعلی من برای همراهی، بیشتر بر پایهی کار با قارچ سیلوسایبین است؛ اما برای من خود ماده فقط یک بخش از مسیر است. چیزی که اهمیت زیادی دارد، آمادهسازی قبل از مراسم، سنجش آمادگی فرد برای تحول، ایجاد فضای امن، مدیتیشن، گراندینگ، تمرینهای تنفسی، همراهی در طول سفر و بعد از آن، اینتگریشن است.
من باور دارم تجربهی سایکدلیک بدون آمادهسازی و اینتگریشن، میتواند ناقص بماند. به همین دلیل قبل از سفر با فرد صحبت میکنم، نیتها، ترسها و آمادگیاش را بررسی میکنم و بعد از تجربه هم در یک جلسهی همراهی کمک میکنم آنچه دیده، حس کرده یا آزاد کرده، در زندگی واقعیاش جا بگیرد. کنار گذاشتن عادت های قدیمی یکی از مراحل مهم درونی سازی است.
مسیر من از دل رنج، تنهایی، مرگآگاهی، سفر، مدیتیشن، گیاهان مقدس و کار عمیق با ناخودآگاه شکل گرفته است. من خودم را درمانگری نمیدانم که از بیرون آمده تا کسی را نجات بدهد. من فقط انسانی هستم که از مسیر تاریک خودش عبور کرده، بارها شکسته، بارها دوباره ساخته شده و امروز میخواهد فضایی امن، صادقانه و عمیق برای انسانهایی نگه دارد که آمادهاند با خودشان روبهرو شوند.
برای من شفا یعنی آزادی؛ یعنی انسان بتواند از نقشهای قدیمی، زخمهای خانوادگی، ترسهای درونی و الگوهای تکرارشونده بیرون بیاید و دوباره به زندگی، بدن، قلب و روح خودش برگردد.
من معلم نیستم، من باور دارم هر کسی راهنمای درونی ای را در وجودش دارد و سعی میکنم امرا به فرد نشان دهم.مسیر من از تجربههای عمیق شخصی با مدیتیشن، ویپاسانا، مجیک ماشروم، آیواسکا و گیاهان مقدس شروع شد و کمکم به سفری گستردهتر میان فرهنگها، کشورها و آیینهای مختلف تبدیل شد. در این مسیر به جاهای مختلفی از دنیا سفر کردم؛ از کلمبیا و آمازون گرفته تا هند، کاستاریکا، گابن، پرو، برزیل، اکوادور، ایتالیا، اسپانیا، یونان، ایسلند، هلند، اتریش، کانادا و سرزمینهایی که هرکدام بخشی از نگاه من به زندگی، بدن، ذهن، طبیعت و معنویت را تغییر دادند.
در کانال یوتوبم (باهمیم) درباره تجربههای واقعی خودم صحبت میکنم؛ از آیواسکا در کلمبیا، زندگی و ریاضت در جنگلهای آمازون، آشنایی با قبایل بومی، مدیتیشن، بودیسم، تنفس، ترس، عشق، رنج، رابطه با خانواده، شفای درونی و مواجهه با بخشهای تاریک و روشن وجودم. برای من معنویت یعنی بازگشت به کودک شدن.








































