معجزه وجود دارد؛ خالق زندگی خودت باش

در کاستاریکا نشسته بودم که ناگهان فکری به ذهنم رسید: حتی اگر از من می‌خواستند زندگی رویایی‌ام را تصور کنم، باز هم نمی‌توانستم چنین جایی را در ذهنم ببینم.

اطرافم کوه، جنگل، آبشار، پرنده‌ها و آدم‌هایی بودند که حس می‌کردم قبیله‌ام هستند. داشتم درباره گیاهان، کشاورزی، زندگی جمعی، مراسم آیینی و کار با انسان‌ها یاد می‌گرفتم. چیزهایی که سال‌ها هرکدام را جداگانه آرزو کرده بودم، حالا همه با هم وارد زندگی‌ام شده بودند.

اما این زندگی با یک برنامه بی‌نقص شروع نشد. از دل خستگی، ترس و احساس آزاردهنده‌ای شکل گرفت که به من می‌گفت زندگی قبلی‌ام دیگر مناسبم نیست.

وقتی امنیت به قفس تبدیل می‌شود

در آخرین سال زندگی‌ام در آلمان، هر روز بیشتر از خودم فاصله می‌گرفتم. زمان زیادی را در گوشی و شبکه‌های اجتماعی می‌گذراندم و حتی چیزهایی که قبلاً حالم را بهتر می‌کردند، دیگر کافی نبودند. زندگی‌ام امن بود، اما دلم خوش نبود.

سال‌ها دوست داشتم هم‌زمان سفر و کار کنم. شغلم از نظر فنی از هر جایی قابل انجام بود، اما قوانین شرکت از من می‌خواست فقط از آدرس ثبت‌شده‌ام دورکاری کنم. بارها آزادی بیشتری خواستم و هر بار جواب منفی شنیدم.

بعد زندگی شروع کرد به هل دادن من.

با کسی آشنا شدم که رویای سفر دور دنیا با کاروان را داشت. آن رابطه به من جسارت داد خواسته‌ام را روشن و مستقیم با شرکت در میان بگذارم. در نهایت شرکت یک راه‌حل پیشنهاد کرد: از موقعیت کارمندی رسمی استعفا بدهم و به‌عنوان فریلنسر به همکاری ادامه دهم.

این پیشنهاد آزادی را به من می‌داد، اما امنیتی را که به آن عادت کرده بودم از من می‌گرفت. از آن به بعد خودم مسئول بیمه، بازنشستگی و قراردادهای آینده‌ام بودم. بعد از پنج سال کار ثابت، بیرون آمدن از این امنیت واقعاً ترسناک بود.

با این حال، قبول کردم.

قدم گذاشتن در دل ترس

ترس معمولاً می‌خواهد ما را قانع کند که ندانستن آینده حتماً به فاجعه ختم می‌شود. اما تجربه من چیز دیگری نشان داده است: فضای نامعلوم می‌تواند همان جایی باشد که یک زندگی تازه در آن متولد می‌شود.

هنگام آماده شدن برای خروج از آلمان، مشکلات عملی یکی پس از دیگری حل شدند. نگران پایان دادن به بیمه درمانی‌ام بودم، اما با یک مکاتبه ساده با شهرداری مسئله برطرف شد. نگران تحویل خانه و از دست دادن هزینه وسایلش بودم؛ اما در آخرین روزها، یکی از دوستانم مرا به خانواده‌ای معرفی کرد که فرزندانشان دقیقاً به چنین خانه‌ای، همراه با وسایل، نیاز داشتند.

این اتفاق‌ها برای من شبیه معجزه بودند، اما زمانی رخ ندادند که منفعلانه منتظر نشسته باشم. من در حال حرکت بودم، سؤال می‌پرسیدم، تماس می‌گرفتم و برای رفتن آماده می‌شدم. کمک در حالی رسید که خودم قدم برداشته بودم.

این تفاوت بسیار مهم است.

اعتماد یعنی دست روی دست نگذاری و انتظار نداشته باشی زندگی همه کارها را برایت انجام دهد. اعتماد یعنی به سمت چیزی که برایت حقیقت دارد حرکت کنی، بهترین تلاشت را انجام بدهی و اصرارت برای کنترل نتیجه را رها کنی.

مسیری که به کاستاریکا رسید

آلمان را ترک کردم و به برزیل، پرو و اکوادور سفر کردم. در پرو، روزی مقابل یک دره نشسته بودم و لپ‌تاپم روبه‌رویم بود. ناگهان فهمیدم زندگی‌ای که همیشه تصورش می‌کردم واقعاً اتفاق افتاده است. شغلم را تغییر داده بودم، وارد دل ترسم شده بودم و حالا می‌توانستم در حین سفر از خودم حمایت کنم.

کارم مقصد نهایی من نبود، اما به پلی تبدیل شد که به من اجازه می‌داد مسیرهای معنادارتری را کشف کنم. مهارت‌های فنی‌ای که برای یادگیری‌شان زحمت کشیده بودم، آزادی لازم برای شناختن علاقه‌های عمیق‌ترم را فراهم کردند.

بعد یکی از دوستانم از یک مرکز ریتریت در کاستاریکا گفت که برای شبکه‌های اجتماعی و بازاریابی به کمک نیاز داشت. ابتدا این دعوت را چندان جدی نگرفتم و قصد داشتم سفرم را به سمت کلمبیا ادامه دهم. اما وقتی تصاویر بیشتری از آنجا دیدم و با اعضای تیم صحبت کردم، چیزی درونم با اطمینان گفت: باید بروم.

وقتی رسیدم، ترکیبی را پیدا کردم که سال‌ها آرزویش را داشتم: طبیعت، جامعه و فرصت یادگیری سنت‌های درمانی. با آدم‌های آنجا ارتباط عمیقی گرفتم و سرشار از شگفتی و قدردانی شدم.

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، تمام مسیر به‌شکلی زیبا به هم متصل به نظر می‌رسد. اما زمانی که در حال طی کردنش بودم، فقط قدم بعدی را می‌دیدم.

هر در بسته‌ای نشانه شکست نیست

سال‌ها قبل، برای تحصیل در مقطع ارشد تلاش زیادی کردم تا به آمریکا بروم. ایمیل‌های فراوانی فرستادم، بارها درخواست دادم و سه مرتبه ویزایم رد شد. آن اتفاق من را به‌شدت شکست.

سرانجام راه دیگری به سمت آلمان باز شد. زندگی در آلمان همیشه آسان نبود، اما تجربه‌ها، روابط، مهارت‌ها، امکانات مالی و در نهایت شهروندی‌ای را در اختیارم گذاشت که این فصل تازه زندگی‌ام را ممکن کردند.

زندگی‌ای که می‌خواستم از دری که خودم انتخاب کرده بودم وارد نشد؛ از دری دیگر آمد.

به همین دلیل دیگر هر شکست را نشانه اشتباه بودن مسیر زندگی نمی‌بینم. بعضی چیزها اتفاق نمی‌افتند، چون مسیر ما نیستند. یک جواب منفی می‌تواند ما را به سوی آینده‌ای هدایت کند که هنوز توان تصور کردنش را نداریم.

البته باید برای ناامیدی‌هایمان سوگواری کنیم و به تلاش ادامه دهیم؛ اما لازم نیست هر «نه» را پایان داستان بدانیم.

پیدا کردن قبیله‌ای که به آن نیاز داریم

زندگی در کاستاریکا دوباره به من یادآوری کرده است که انسان‌ها تا چه اندازه به جامعه نیاز دارند. ما به طبیعت، آدم‌های حمایتگر، کار معنادار، حضور سالمندان و مراسمی نیاز داریم که ما را دور هم جمع کنند. زندگی مدرن اغلب ما را از این منابع تعلق جدا می‌کند و بعد متعجب می‌شویم که چرا احساس تنهایی یا اضطراب داریم.

این مرکز ریتریت برای من به یک مدرسه تبدیل شده است. درباره کشاورزی، مدیریت آب، گیاهان، جامعه و هنر پیچیده ارتباط با انسان‌ها یاد می‌گیرم. هم‌زمان با الگوهای رفتاری خودم نیز روبه‌رو می‌شوم؛ از جمله میل به قرار گرفتن در نقش ناجی.

من پاسخ همه‌چیز را نمی‌دانم و برای نجات دادن کسی اینجا نیستم. فقط می‌توانم چیزهایی را که به خودم کمک کرده‌اند به اشتراک بگذارم و صادقانه از تجربه‌هایی بگویم که زیسته‌ام. هرکدام از ما گذشته متفاوتی داریم و هیچ مسیر واحدی برای همه مناسب نیست.

یک جامعه واقعی به آدم‌های بی‌نقص نیاز ندارد. جامعه از ما می‌خواهد یاد بگیریم، مشارکت کنیم، حمایت دریافت کنیم، با تعارض‌ها روبه‌رو شویم و به رشد ادامه دهیم.

نوع دیگری از آزادی

رویای من این است که روزی در ایران یک مرکز ریتریت بسازم؛ جایی متصل به زمین و شکل‌گرفته بر پایه جامعه. می‌خواهم همچنان یاد بگیرم که چگونه غذا پرورش دهیم، از منابع طبیعی مراقبت کنیم و فضاهایی بسازیم که انسان‌ها بتوانند دوباره با خودشان و یکدیگر ارتباط برقرار کنند.

این رویا نگاه من به آزادی را نیز تغییر داده است.

آزادی فقط چیزی نیست که یک دولت یا نهاد به ما می‌دهد. آزادی می‌تواند از دانش عملی، حمایت متقابل، جامعه محلی و ارتباط نزدیک‌تر با طبیعت رشد کند. یادگیری کشاورزی، مبادله منابع، مراقبت از سالمندان و تکیه کردن به یکدیگر می‌تواند هنگام بی‌ثبات شدن سیستم‌های بزرگ‌تر، ما را مقاوم‌تر کند.

طبیعت دائماً فراوانی را به ما نشان می‌دهد. یک دانه کوچک می‌تواند به درختی پر از میوه تبدیل شود. طبیعت قول نمی‌دهد هر دانه دقیقاً همان‌طور که انتظار داریم رشد کند، اما یادآوری می‌کند که زندگی ظرفیت‌هایی بسیار بزرگ‌تر از نقطه شروع ما دارد.

خلق کن و سپس رها کن

من روزی دختری با اعتمادبه‌نفس بسیار کم بودم که نمی‌توانست چنین زندگی‌ای را حتی تصور کند. امروز خلق کردن را نه به معنای مجبور کردن واقعیت، بلکه به معنای وارد شدن به یک رابطه با زندگی می‌دانم.

جسورانه رویاپردازی کن. با تمام انرژی به سمت رویایت حرکت کن. زبان یاد بگیر، مهارت بساز، درخواستت را بفرست، سفر را آغاز کن یا پروژه را شروع کن. کاری را که امروز از دستت برمی‌آید انجام بده.

بعد نتیجه را رها کن.

بعضی تلاش‌ها دقیقاً به همان چیزی تبدیل می‌شوند که آرزویش را داشته‌ای. بعضی دیگر تو را به جایی کاملاً متفاوت می‌برند. هم اتفاق افتادن و هم اتفاق نیفتادن یک خواسته می‌تواند به نفع تو باشد.

ممکن است مسیر طولانی باشد. ممکن است بترسی. شاید لازم باشد شکلی از امنیت را رها کنی که دیگر برای رشد تو بیش از حد کوچک شده است. اما وقتی یک قدم صادقانه به سمت زندگی دلخواهت برمی‌داری، اغلب قدم بعدی خودش آشکار می‌شود.

توکل. انرژی مثبت. همت. تلاش.

و بعد اجازه بده زندگی غافلگیرت کند.