چگونه چرخهٔ خشم و خشونت را متوقف کنیم؟

چگونه چرخهٔ خشم و خشونت را متوقف کنیم؟

وقتی جامعه‌ای سال‌ها ظلم، سوگ و خشونت را تجربه کرده است، خشم یک شکست اخلاقی نیست؛ واکنشی قابل‌درک به زخمی شدن است.

آدم‌های داخل و خارج کشور ممکن است شکل‌های متفاوتی از درد را حمل کنند. بعضی احساس می‌کنند رها شده‌اند. بعضی دیگر به‌خاطر امنیت بیشتر خود عذاب وجدان دارند. گروهی آن‌قدر اخبار را دنبال می‌کنند که سیستم عصبی‌شان فرسوده می‌شود و گروهی برای ادامه دادن، ارتباطشان را با همه‌چیز قطع می‌کنند. زیر فشار زیاد، آدم‌های زخمی شروع به زخمی کردن یکدیگر می‌کنند.

پرسش دشوار این نیست که آیا خشم ما موجه است یا نه. پرسش این است که با این خشم چه چیزی می‌سازیم.

چگونه می‌توانیم عدالت بخواهیم، بدون آنکه اجازه دهیم خشونت از طریق ما دوباره تولید شود؟

غریزهٔ نابود کردن دشمن

وقتی احساس خطر می‌کنیم، واکنش غریزی ما اغلب حذف تهدید است. در یک درگیری سیاسی، این واکنش می‌تواند به این باور تبدیل شود که وقتی تمام اعضای گروه مقابل شکست بخورند، ساکت شوند یا از میان بروند، صلح برقرار خواهد شد.

تاریخ بارها ضعف این منطق را نشان داده است. خشونت شاید انسان‌ها را شکست دهد، اما شرایطی را که آن‌ها را ساخته از بین نمی‌برد. خانواده‌ها سوگ را به ارث می‌برند. کودکان با روایت‌های تحقیر و انتقام بزرگ می‌شوند. یک ایدئولوژی شکست‌خورده ممکن است سال‌ها بعد، زخمی‌تر و افراطی‌تر بازگردد.

این به آن معنا نیست که عاملان خشونت نباید پاسخ‌گو باشند. عدالت، محافظت از مردم، پیامدهای قانونی و مرزهای محکم ضروری‌اند. اما مجازات به‌تنهایی نمی‌تواند شرایط اجتماعی تولیدکننده خشونت را درمان کند.

اگر تنها زبان ما نابودی باشد، نسل بعدی آن را به‌خوبی یاد خواهد گرفت.

درک کردن به معنای توجیه کردن نیست

معلمان معنوی مانند تیک نات هان، انسان‌ها را به دیدن عمیق علت‌های پشت رفتارهای آسیب‌زننده دعوت می‌کردند. وقتی زخم تازه است، چنین پیشنهادی می‌تواند توهین‌آمیز به نظر برسد. چرا باید کسی را که رنج ایجاد کرده درک کنیم؟

زیرا درک کردن با تأیید کردن یکسان نیست.

ممکن است فردی مسئول اعمالی هولناک باشد و هم‌زمان تحت تأثیر آسیب‌های روانی، تلقین ایدئولوژیک، ترس، محرومیت یا نیاز شدید به تعلق شکل گرفته باشد. شناختن این عوامل مسئولیت او را پاک نمی‌کند؛ بلکه کمک می‌کند بفهمیم برای کاهش تکرار چنین اعمالی در آینده، چه چیزهایی باید تغییر کنند.

می‌توانیم یک عمل را محکوم کنیم، از قربانیان محافظت کنیم و در عین حال یک انسان را فقط به بدترین عمل زندگی‌اش تقلیل ندهیم.

از ایدئولوژی به ارتباط انسانی

ایدئولوژی خشک زمانی خطرناک می‌شود که ما را متقاعد کند گروه ما تمام حقیقت را در اختیار دارد و دیگران شایسته احترام کمتری هستند. هویت مذهبی و غیرمذهبی هر دو می‌توانند به ابزار تحقیر تبدیل شوند، اگر یقین جای کنجکاوی را بگیرد.

یکی از راه‌های تضعیف این الگو، ایجاد رابطه میان گروه‌هایی است که یاد گرفته‌ایم از آن‌ها بترسیم. یک فرد مذهبی و یک فرد غیرمذهبی برای شنیدن یکدیگر لازم نیست باورهایشان را کنار بگذارند. کافی است با گشودگی بپرسند: «چه چیزی باعث شد جهان را این‌گونه ببینی؟»

این دعوتی نیست که آدم‌های آسیب‌پذیر وارد موقعیت‌های ناامن شوند یا با آزارگران آشتی کنند. گفت‌وگو به رضایت، مرز و امنیت اولیه نیاز دارد. اما هر جا این شرایط وجود داشته باشد، ارتباط واقعی می‌تواند داستان‌های خیالی گروه‌ها درباره یکدیگر را متوقف کند.

دموکراسی فقط رأی دادن نیست. دموکراسی یعنی بتوانیم در کنار کسانی زندگی کنیم که باورهایشان برایمان آزاردهنده است، بدون آنکه فوراً به تحقیر، حذف یا خشونت متوسل شویم.

پشت انتقاد را بشنو

همین الگو در زندگی شخصی نیز دیده می‌شود. وقتی کسی از ما انتقاد می‌کند، نخستین میل ما شاید حمله متقابل باشد. پاسخ دشوارتر این است که بپرسیم او چه چیزی دیده و آیا بخشی از حرفش درست است.

گشودگی به معنای پذیرفتن هر اتهامی نیست. بعضی انتقادها نادرست یا فریب‌کارانه‌اند. اما اگر به هر چالشی با خشم پاسخ بدهیم، توانایی یادگیری را از دست می‌دهیم و شاید همان الگویی را تأیید کنیم که می‌خواهیم انکارش کنیم.

جامعه‌ای که توان تحول دارد نیز باید همین مهارت را در سطح جمعی پرورش دهد: شنیدن بدون کنار گذاشتن قدرت تشخیص، سؤال کردن بدون انسان‌زدایی و مخالفت کردن بدون تبدیل هر تفاوتی به جنگ.

آسیب روانی در جامعه حرکت می‌کند

خشونت با پایان یافتن یک رویداد تمام نمی‌شود. اثر آن در بدن‌ها، خانواده‌ها و روابط ادامه پیدا می‌کند. ترس شیوه تربیت فرزندان را تغییر می‌دهد. سوگ روایت جامعه از گذشته را شکل می‌دهد و تحقیر می‌تواند به میل شدید برای انتقام تبدیل شود.

بسیاری از کسانی که به دیگران آسیب می‌زنند، خود نیز آسیب‌های شدیدی را تجربه کرده‌اند. این موضوع نه توجیه رفتار آن‌هاست و نه در تمام موارد صدق می‌کند؛ بلکه یک هشدار است: آسیب درمان‌نشده می‌تواند منتقل شود.

بنابراین شکستن چرخه فقط به تغییر حاکمان سیاسی نیاز ندارد. مراقبت آگاه از آسیب روانی، خانواده‌های سالم‌تر، آموزش، نهادهای پاسخ‌گو و جوامعی لازم‌اند که کودکان در آن‌ها بدون یاد گرفتن اینکه سلطه‌گری نشانه قدرت است رشد کنند.

عدالت، بدون تبدیل شدن به خشونت

همدلی و پاسخ‌گویی متضاد یکدیگر نیستند.

همدلی از ما می‌خواهد انسانیت افراد، حتی مخالفانمان، را ببینیم. پاسخ‌گویی از ما می‌خواهد از دیگران محافظت کنیم، پیامد تعیین کنیم و جلوی آسیب بیشتر را بگیریم. یک پاسخ بالغ به هر دو نیاز دارد.

بدون پاسخ‌گویی، همدلی ممکن است به اجازه دادن برای ادامه آزار تبدیل شود. بدون همدلی، عدالت می‌تواند نام محترمانه‌ای برای انتقام باشد.

وظیفه دشوار ما ساختن نظام‌هایی است که از کرامت انسان محافظت کنند و در عین حال خشونت را تکرار نکنند: دادگاه‌های شفاف، حقوق برابر، محافظت از اقلیت‌ها، امکان بیان حقیقت و فرصت بازپروری در موارد ممکن.

از خشم درون خودمان آغاز کنیم

این کار فقط یک بحث نظری نیست. چرخه خشونت جمعی در واکنش‌های روزمره ما نیز حضور دارد: توهینی که با توهین پاسخ می‌دهیم، گروهی که مسخره می‌کنیم و انسانی که حاضر نیستیم انسان ببینیمش.

هیچ‌کدام از ما به‌تنهایی توان کنترل یک جامعه را نداریم، اما می‌توانیم ببینیم فشار چه چیزی را درون ما آشکار می‌کند. می‌توانیم روی زخم‌هایمان کار کنیم، تنظیم خشم را یاد بگیریم و از انتقال درد خود به نفر بعد جلوگیری کنیم.

بخشش، زمانی که آزادانه انتخاب شود، می‌تواند عملی عمیق باشد. اما نمی‌توان آن را از قربانی طلب کرد، برای فرار از عدالت به کار برد یا مطابق زمان‌بندی دیگران به آن شتاب داد. گاهی نخستین اقدام ضروری فقط رسیدن به امنیت است.

متوقف کردن چرخه خشم و خشونت کاری منفعلانه نیست. شاید یکی از دشوارترین شکل‌های شجاعت باشد: محافظت از زندگی، پیگیری عدالت و اجازه ندادن به نفرت برای تعیین کردن کسی که به آن تبدیل می‌شویم.